دیشب

 

شب بود و نور چراغ برقهای خاموش

باران بود و رقص یکنواخت برف پاکن ها

باد می وزید و برگهای خزان دیده،آشفته زیر چرخهای ماشینها به دنبال

 گریزگاهی می غلتیدند

جاده های خیس بی انتها

سرد بود. کسی به دستانش هـــــا نمی کرد

کودکی بینیه کوچکش را به شیشه چسبانده بود و مستانه می خندید

چه تصویر زیبایی بود دیشب ، توی جاده ، زیر باران . . .

درونم می خندید امــا لبانم غصه داشت!

 

MARMOLAK

 برای خودم :

         چــــــرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی. . .

/ 21 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسانم آرزوست

سلام دوست من .ممنونم از ابراز لطفتون[گل] ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش[لبخند]

الهام

سلام.وقتی پائیز با اون پوستین طلایش مثل یه عروس تو باغ خاطر ما قدم میزنه و خاطرات کهنه ی ذهنمونوزیر پاش له میکنه یا گاهی وقتا اون خاطره هارو زیر و رو میکنه اون جاست که تو یه روز پاییزی همه چیز یادمون میاد و میگیم دلمون گرفت کاش پاییزی نبود ولی با همه ی اینا پاییزم قشنگه این طور نیست؟

مهندس خاکی

ای بابا . وقتی من میگم حسین بی عرضه است واسه اینه که با وجود داشتن 10 - 15 تاهمکار خانم هنوز مجرد مونده. من باید چی کار کنم که حتی یک همکار مجرد خانم ندارم. [ناراحت]

نوید

تو کجایی یهو غیبت میزنه ؟[نگران]

من و تو

سلام جیجلی[قلب] کجارفتی؟؟؟نکنه تو بارون گیر کردی؟!!![نیشخند]

اسب سفید رویاها

منم خیلی دلم کرفته نمیدونم چرا این روزا هر کسا میبینم دلش گرفته فکر کنم به خاطر پاییز

مجتبی

[گل][گل]