نگاه منتظر

جیک جیک بچه گنجشکها که تازه پرواز کردنو یاد گرفته بودن و از

این شاخه به اون شاخه می پریدن، باعث شد قدم هامو بلندتر و

محکمتر بر دارم و به جلو حرکت کنم  که ناگهان صدای فریاد

 گوشخراشی پاهامو رو زمین میخکوب کرد . ترسیده بودم؟!...

به پاهام نگاه کردم .کفشامو انگار به زمین میخ کوب کرده بودن

فقط همون فریاد بود که توو گوشم زنگ می زد. وِزوِزِ زنبوری که

دور دستهء گل سرخی که دستم بود که هیچ ، صدای آژیرِ

دزدگیر اتومبیلی که چند متر اونطرفتر پارک شده بود رو هم نمی

 

شنیدم. واقعا ترسیدم.

توو وحشت خودم غرق شده بودم که بوی بهار نارنج گیجم کرد.

دیگه از وحشت ثانیهء قبل خبری نبود . چشمامو باز کردم ، این

پاهام بود که بی اراده به جلو حرکت می کرد. همینطور که قدم

بر می داشتم به اطرافم نگاه می کردم . دورو برم پر بود از

آدمهای وحشتزده ، رنج کشیده ، داغدیده حتی سرمست و شاد.

انگار هیچ صدایی رو نمی شنیدم. یه خانمی روبروم ایستاده بود

و خیره نگام می کرد ، دقت کردم ، لبهاش هم تکون می خورد 

 

ولی من چیزی نمی شنیدم . منی که با بوی بهار نارنج 20 سال

جوونتر شده بودم دیگه هیچی رو حس نمی کردم . باز ترسیدم!

لبهامو محکم گاز گرفتم ، تا به خودم اومدم دیدم پاهام روی پله

های بالایی و پایینی قفل شده بود و یه خانم با روپوش سفید

  مقابلم ایستاده بود و آروم می گفت : ببخشید آقا...  بدون اینکه

 به حرفاش توجه کنم راهمو کج کردمو از کنارش رد شدم .

ندیدم ولی حجم سنگین نگاه اون زن که با تعجب بهم خیره شده

بود رو  توو تمام وجودم  حس می کردم .

اینجا آدمها برام آشنا بودن ولی حس غریبی بهم می گفت  مالِ

اینجا نیستی ، رنگ و بوی این آدمها رو نداری.

 

نفهمیدم کِــی به اینجا رسیدم . یه درِ شیشه ایه بزرگ و مات که

 روش نوشته شده بود   I.C.U 

   به دستام نگاه کردم دسته گلم اونجا نبود. مطمئن بودم که

همرام آوردم. پس کجاست؟!صورتمو برگردوندم. اوناهاش

اونجاست. توو بغل خانمی که روو نیمکت نشسته. چه نگاه

مهربونی داره . دستشو گذاشته رو شکم برآمده اش و انگار زیر

لب لالایی می خونه .

یه لباس بلند آبی می پوشم رنگِ آسمون . همهء درهای شیشه

 ای با علامت ورود ممنوع رو پشت سر می ذارم تا به درِ اصلی

برسم. دری که پشت اون کسی خوابیده که همیشه نگاه

منتظرشو  به در دوخته تا با دیدنِ  چهره های آشنا ، لبخند رو

لباش نقش ببنده .

سر و صداهایی گوشمو آزار می ده. صدای زن و مرد ، صداهایی

که وحشت و اظطراب توش موج می زنه . آدمها از کنارم مثل

شَبح رد می شن و گاهی بهم تنه می زنن. وحشت این آدمها

وجودمو می لرزونه . چشمامو بستم . باز هم ترسیدم ! چشمامو

 باز کردم دیگه هیچ صدایی رو نمی شنیدم . هنوز همون لباس

 

آبی تنم بود و مقابل درِ اصلی که تنها سدِ بین من و اون نگاه

منتظر  بود ، ایستاده بودم. دَرو  باز کردم . نوری که از پنجرهء

مقابل به درونِ اتاق می تابید مجبورم کرد به پلکهام فشار بیارم

 تا نور چشمامو اذیت نکنه . بدونِ اینکه به وسایل داخل اتاق

توجه کنم  به تنها تختی که کنار پنجره قرار داشت نزدیک شدم.

 

کنار تخت میخ کوب شدم. پس اون نگاه منتظر کجاست؟!!

چطوری میشه از روی ملافه ء سفید اون لبخند دلنشین رو دید؟! 

 انقدر به سفیدیِ ملافه خیره شدم که چشام سیاهی رفت . بی

اختیار  ملافه رو کنار زدم . دیگه هیچی حس نمی کردم حتی

اون صداهای نامفهوم که توو گوشم وِزوِز می کرد...

 

 

اون من بودم ! من !

 

 

/ 31 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من و تو

سلام الهام جونم، تو خوبیی؟؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟؟ تو چرا آپ نمیکنی؟؟؟؟ حس اپ ازهمه فراریه[نیشخند]

عاشق

سلام وب زیبایی داری خوشحال میشم سربزنیدمنتظرحضورسبزت هستم[گل]

مین

ممنون! شما خوب باشین![نیشخند]

نوید

به زیبایی نوشتی و با یه حس غریب[گل]

ابراهیم

سلام دوست خوبم [گل] با اس ام اس های تازه وبلاگم رو به روز کردم و منتظر نظر قشنگت هستم. موفق باشی عزیز[گل] .•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ::: (\_(\ ..*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...* *: (=' :') ****************************** •.. (,('')('')¤...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...* ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ---.•:*¨`*:•. .•:*¨`*:•. -:::--------/) /)--------::: --*:-------( ';' )------:* (")_(")-----•..,- c,,..•

پویا

سلام عزیزم[قلب][قلب][گل] آپ کردم[گل] زووودی بیاااااااا[قلب][گل] منتظرماااااااااا[قلب][گل]

پویا

سلام عزیزم[قلب][قلب][گل] آپ کردم[گل] زووودی بیاااااااا[قلب][گل] منتظرماااااااااا[قلب][گل]

انسانم آرزوست

سلام دوست خوبم .قلمت جاودانه باد.مطلب بدون شرح هم جالب بود ما فکر کردیم این مشکل فقط مال تهران و شمال هست .چه بیماری مسری!!![گل][لبخند]

yegane

[سوال]سلام الهام جووووونم [ماچ] چطوری ؟؟ چه خبرااااااا ؟؟؟؟ به به پست جدید ..... بخونم برگردم .....[عینک] من چندم شدم ؟؟؟

yegane

داستان جالبی بود .... [گل][گل] یکمم ترسناک بود [گریه] خدایی بد شرایطیه ..... منم وقتی پدر بزرگ خدا بیامورزم تو l.c.u همش با ترس میرفتیم بیمارستان ...... تازه این بیمارستان اصلا کسی رو راه نمی داد تو همون بقل در ورودی یه شیشه ی قدی بود که باید از اونجا مریض ها رو می دیدی ...... همه ی همراهی یا ماله مریضا شون دست تکون میدادن ولی ما چی ؟؟؟[ناراحت]پدر بزرگم خواب خواب بود انگاری از دیدن ما خسته شده بود و دلش میخواست از پیشمون بره ......[گریه] داستان خیلی قشنگی بود ...... [گل] راستی یکم با تاخیره ولی بگم : شرمنده که دیر شد تولدت خواهر زادتو تبریک می گم اومیدوارم که سالهای سال در کنار خانواده محترمش زندگی خوب و خوشی رو بگذرونه .......[قلب][بوسه] تولدت مبارک عزیزم [قلب] تا بعد یا علی [بدرود]