روزهای بارونی

حرف برای گفتن زیاد و فرصت کم!

نمی دونم از دلتنگی بنویسم یا از عطر باران!

اینروزها حسابی خوش می گذرانیم.بارانهای تیرماه که سالهای قبل کم سابقه شایدم

بی سابقه بود.اینروزها به شهر ما رنگ و بوی دیگه ای داده... درست حدس زدید  شمال

 هستم  دیار خاطرات فراموش نشدنی.تعجب نکنید آخرین بار 2ماه پیش آمده بودم ولی

 نمی دونم چرا نیشابور حس و حال آپ کردن نبود

عطر سبزیهای تازه و غذاهای خوشمزه مامان پز هم که اشتهایمان را بازتر کرده ٰ.دردسر

ساز نشود خوب استنیشخند

عروسی هم پشت سر هم دعوت داریم ولی فقط عروسیه یکی از دوستام رفتم.انگار

 همه زوجهایی که اینروزها به خانه بختشان میروند به ته دیگ علاقه وافر داشتند که

اینطور جشنشان با جشن آسمان یکی شدهزبان

فرصت شود باز هم میایم .به امید دیدارلبخند

 شاد شاد و شاد باشید

/ 3 نظر / 7 بازدید
ساقی

بـــــه چــــه میـــخنــــــــدی تـــــو ؟ بــــه نـگـاهـــــم کــــه مـسـتـــــــانــــه تـــو را بــاور کــــرد یــا بـــه افـســـــــــونـگــــری چـشـــــمـانت کــه مـــرا ســـوخت و خــاکـسـتـــــر کــــرد ؟ خـنــــده دار است ، بـخـنـــــــد !!

یاسی

بلاخره مشکل من با کامنت دونی پرشین بلاگ حل شششششششششد [بغل] خوبی دخمل؟؟؟رومانزا خوبه ؟ من نتونم بیام ردی بذارم تو نباید یاد دوستای قدیم بکنی؟؟[منتظر] دلم برات یه ذره شده بود! [بغل] حالا دیگه اینجا حس وب بازی نیست و ولایت خودتون هست هااااااا؟ ای ناسیونالیست نازیسم ! [نیشخند] خوش بذگره !

زهره

چه عجججججججججججججب اومد بالاخره (حس نوشتنو میگم:دی) خوش به حالتون که بارون دارین..منم میخوام خبببببببببببببب