آمده ام ...

بالاخره فرصتی پیش اومد تا بیام اینجا و شرح روزهای نبودنم (حدود 1ماه و نیم)

رو بنویسم

5شنبه 29 دی ماه ساعت از 4بعد از ظهر گدشته بود و منتظر رومانزا

بودم.دقیقا همین جایی که الان نشستم نشسته بودمچشمک که چنان لرزشی بر

خودمو زندگی و ... وارد شد که از جا پریدم و پیش به سوی در و الفرار.

همونطور که از رسانه های داخلی و خارجی شنیدید زلزله ای به بزرگی 5 و

خورده ای ریشترنیشخند نیشابور و متعلقاتشو لرزاندآخ طوریکه تا چندین ساعت

بعد هم لرزشش توو وجودم بودنگران این اتفاق بیشتر رمانزا رو نگران کرد و طی

عملیاتی بدون برنامه 1 روز بعد منو رسوند شمال  تا کمی آبها از آسیاب بیفته و

به قول خودش خیالش از طرف من و تنهاییم راحت باشه.خلاصه که 1ماهی

دختر خونه بودیمو و کلی هم خوشمان گذشت و جای دوستان خالیمژه. فقط

دوری و دلتنگی رومانزا برام سخت بود که مجبور بودم باهاش کنار بیام و تحمل

کنم.دلیل اصلی هم که موندنم اینقدر طول کشید وضعیت آب و هوا و اوضاع

خراب جاده ها بود.

موضوعی که خیلی برام جالبه اینه که اصلا دلم برای نیشابور حتی خونمون

تنگ نشده بودآخ الان هم نمی تونم واسه عید تصمیم بگیرم که آیا شمال بریم

یا کلا نیشابور تک و تنها بمونم.(البته که رومانزا تعطیلات نداره و میتونه 2روز مرخصی بگیره و وقتی برگشت هم باید اضافه کار جانشین دیگر همکاران بمونهابله)

برنامه شما واسه عید چیهلبخند؟

/ 3 نظر / 9 بازدید
فرشته

برایت یه بغل گندم دلی خشنود از مردم برایت چشمه آبی کنارش عمر خضرایی برایت یک بغل مریم که مست از می شوی هر دم برایت قدرت آرش که دشمن را زند آتش برایت سفره ای ساده حلال وپا وآماده برایت هر چه خوبی هست صمیمانه دعا کردم. سلام مهربون.به روزم ومنتظر حضورت.باشد که بارور شود اندیشه

زهره

پس تجربه نمودید زلزله را... ما که هوووووووووچ برنامه ای واسه عید نداریم..احتمالآ همون برو - بیا - بخور :دی

جانان

[بغل]خوبی الهام جونم.دلم تنگ شده بود؟ نیشابور خونواده رومانزا نیستن مگه؟؟ تنها نمونین ، عید دلگیره ، برین شمال بعد اضافه کاری بمونه رومانزا