اجرای شب آخر

دوست دارم خاطره ء شب اخر اینجا شیرین باشه نه مثل واقعیت تلخ و تا حدی

 گزنده البته برای من.

5شنبه 19 آذر: صبح زود ساعت حدودای 5بود که romanza اس.ام.اس فرستاد

 که همراه دوستش حرکت کرده .من هم با حساب سر انگشتی پیش خودم

گفتم حتما حدود ساعت 2میرسن فرصت هست که تا ساعت 7که واسشون

بلیت گرفتم استراحت کنن.پس با خیال راحت دوباره خوابیدم .دیگه به زور

تا قبل 10خوابیدم هرچی تلاش کردم بیشتر بخوابم نشد.بیدار شدمو کلی

 کار شخصی داشتم انجام دادم.حدود ساعت 1ظهر بود که به romanza مسیج

دادم که کجان؟ چشمتون روز بد نبینه که جواب داد که ماشینم بین راه خراب

شده دنبال تعمیرکار میگردم.(به قول مانیا سوسک بشه هر کی که فکر کنه من نگران

 شدم) خلاصه به بی خیالی طی کردم و با عملیات ژانگولرانه هدیه هایی که

واسش خریده بودمو + چند جلد کتاب گذاشتم صندوق عقب ماشین و کم کم

آماده شدم. ساعت از 4گذشته بود که با مرتضی(داداشم)راه افتادیم سمت تالار

 توی راه باز از romanza خبر گرفتم گفت 170کیلومتر مونده هنوز تا برسیم،من ِ

خوش خیال باز با همون حسابای سرانگشتانه خودم گفتم حتما تا 6

میرسن.بلیتارو دادم به داداشم که بچه ها اومدن بهشون بده و سفارش بقیه

دوستام هم که قرار بود بیانو کردم که همه با هم باشن.خودمو رسوندم پشت

 صحنه .از صدا و سیما اومده بودن واسه فیلمبرداری از کار .بچه های گروه

کـــُر و چند تا از نوازنده ها مشغول فـُرم دادن به شالهاشون بودن(یادم رفت بگم از همون اجرای اول من پامو کردم توو 1کفش که مدل شالمو ساده میذارم مثل عکس بروشور آخه بقیه در تکاپو بودن که شالهاشونو مدلدار ببندن شبیه عربها تقریبا .به نظرم خیلی زشت بود به هر حال زیر بار نرفتم و تا اجرای آخر مدل شالم ساده بود البته 3تا دیگه از دوستام هم اون مدل نبستن شالشونوdevilsmile.gif : 32 par 40 pixels.) دیگه از پشت صحنه نمیگم

فقط اینکه مدیر گروه اومدو مژده به دوستان داد که بعد از اجرا بمونید میخوایم

برای نمیدونم چیچیتون گوسفند قربانی کنیم (از خودشون خلاقیت در وکرده بودن ظاهرا، شاید هم میخواستن از زیر 1شب شام مهمون کردن اعضای گروه فرار کنن که البته کردن) اجرای ساعت 5 ساعت 5:40شروع شد طوری که خوده نوازنده

ها هم شاکی شده بودن که چرا مردم رو منتظر گذاشتین (البته بیشتر به خاطر

کارای گروه تصویر بردار صدا و سیما بود).اجرا کردیم .راضی نبودیم (خودمان راضی

نبودیم ) .ساعت 7بود زنگیدم به romanza و با شیطنتهای همیشگی سلام کردم

 ولی ای دل غافل دوستش پشت خط بود من هم اصلا به روی مبارکم نیاوردم

 که . گفت ما توو شهر گـُم شدیم الان پیدا شدیم نزدیک تالاریم .حرفش

 که تموم شد من شروع کردم به احوالپرسی (خب این دوست عزیز رو من تا به حال نه ملاقات کرده بودم نه میشناختمش فقط شب قبل امارشو در اوردم که اسمش چیه )

از دوستای من اونشب 6نفر بودن که به سفارش من با هم بودن .من هم که

همش حواسم به گوشیم بود چون قرار بود یکی از دوست جونام بهم بگه که

کجای سالن نشستن.که بالاخره دوست جون زنگید که ما مجبور شدیم طبقه

بالا بشینیم چون پایین دیگه جا نبود.من حسابی کـُفری شدم (آخه از قبل بهشون گفته بودم بیان ردیفای جلوی سالن بشینن ولی انقدر جمعیت زیاد بوده که ردیفهای جلو که بماند کلا مجبور شدن برن طبقه بالا)خیلی ناراحت شدم چون طبقه بالا

همیشه توی اجراها بلیتش ارزونتره ولی دوست جونای من پول بلیت کامل رو

 داده بودن(10هزار تومان)انقدر ناراحت شدم که اشکم درومده بود دلم میخواست

 مسئولین محترم رو خفه کنم .کلا حس غریبانه ای بود وقتی بچه

 های گروه پاپ رفته بودن روو سن من بغضم ترکید و اشکم درومد البته اجرای

 قبل هم روی سن که بودیم کلی جلو خودمو گرفتم تا اشکم در نیاد(یه حال و

هوای خاصی بود)بقیه خاطراتش رو نمی خوام ثبت کنم نمی خوام از استرسها و

 تنشهایی که قبل اینکه بریم روو ســِن بهمون وارد کردن بگم.فقط سالن پر بود

از جمعیت هم طبقه پایین هم بالا حتی صندلی اضافه هم گذاشته بودن(دلم سوزید برای اونهایی که پول بلیت داده بودن و مجبور بودن روی صندلی پلاستیکی بشینن)

Free Image Hosting

بعد از اجرا وسایلمو جمع کردمو داداشم اومد پشت صحنه تا کمکم کنه دلم

نمیخواست بیشتر از این اونجا بمونم خیلی ناراحت و عصبانی بودم کمی توو

حیاط تالار منتظر موندیم که مثلا مراسم قربانی رو اجرا کنن ولی دیدم نه طاقت

موندن دارم هم اینکه دوست جونام منتظرم بودن.رفتم جلوی در و همشونو

دیدم تشکر و عذر خواهی کردم .romanza هم بود بعد از 3ماه و نیم

دوری بود که میدیدمش خیلی خوشحال بودم که اون لحظه اونجاست بودنش

بهم آرامش میداد.دوست کوچیکه رو بهم معرفی کرد .بعد یکی از دوست جونام

 (مــمــُل)باید میرفت خونه خدافظی کرد .بعد اون دوست دیگه (کاراگاه گجت) با

خانمش بود که اولین بار بود خانمشو ملاقات می کردم اونها هم میخواستن برن

ولی من تعارفشون کردم که ما با بقیه دوست جونا میخوایم بریم رستوران شما

هم بیاین که نتونستن قبول کنن مهمونی دعوت بودن این وسط زبل خان (1

دوست دیگه همراه خانمش که هر ٣شب اجرا بودن(به خاطر شغلشون)) میومد وسط

حرفامون که ما می خوایم بریم جایی مارو برسونین منم تعارفش کردم که بیاد

باهامون رستوران ولی گفت تولد دعوتن به هر زحمتی بود خانمش گرفت بردش

 (این زبل خانِ ما خیلی شیطونه ) داداشم با همه این دوستای من دوسته شاید

بیشتر از من باهاشون دوست باشه. کارآگاه گجت و خانمش رو رفت برسونه به

 مهمونی. من و دوست جونی (جودی ابوت) romanza و دوست کوچیکه سوار

ماشین romanza شدیم تا مرتضی بیاد.( من اون گوسفند بخت برگشته رو ندیدم فقط صدای دست و صوت بچه ها که دورش جمع شده بودن رو میشنیدم ).توی ماشین

 همش غـــُر زدم و از اتفاقات و ناراحتیایی که پیش اومده بود می گفتم.مرتضی

 اومد و دوست کوچیکه واسه اینکه تنها نباشه با اون اومد ما 3تا هم با هم

 رفتیم سمت رستوران اکبر جو*جه (تنها غذاییه که من بیرون از خونه با اشتها می خورم البته بدون برنج) خوش گذشت جای همه دوستان خالی

ادامه ندارد!

الهام (عشاق):به دلایل کاملا شخصی و رسیدگی به کارهای عقب افتاده از زندگیم کار توو این گروه ارکستر رو ادامه نمیدم. ١پیشنهاد توو گروه موسیقی کاملا سنتی و ایرانی رو باز هم به دلایل ذکر شده قبول نکردم

شاد شاد و شاد باشید

/ 7 نظر / 4 بازدید
سپیده

سلام الهام جونم آره عزیزم ما امسال نهایی هستیم... تو چی؟؟؟ چی کارا می کنی؟؟؟ خوش می گذره؟؟؟

سپیده

سلام الهام جونم آره عزیزم ما امسال نهایی هستیم... تو چی؟؟؟ چی کارا می کنی؟؟؟ خوش می گذره؟؟؟

ملینا

سلام خانومی پیشم بیا[لبخند]

romanza

[هورا]ایجا منم بودم ها[هورا]

romanza

به منم آرامشی دست داده بود که همه خستگیه راه از تنم رفت بیرون[ماچ] فقط تو رستوران خوابم گرفته بود. سفر خیلی سختی داشتم ولی همه سختیش تموم شد وقتی بهت رسیدوم و دستتو گرفتو توی دستام(میدونی که چقد اینکار و دوست دارم)[بغل]