شنبه ای که انتظار میکشیدم :دی

حرف واسه گفتن و نوشتن خیلی زیاده.توی این چند روز (یعنی از ١شنبه

ساعت ١٠شب که از تهران برگشتیم تا الان) اصلا فرصت نمی کردم که بیامو

خاطرات این چند روز رو بنویسم.چقدر اتفاقات شیرین و دوست داشتنی پیش

 اومد و باز هم کلی خاطره خوب شد برامون.

اول از همه یه چی بگم که دیگه طاقت ندارم اخر پست بگمنیشخند اونم اینه که

 رفتیم محضر و آقای محترم عاقد هیچ مشکلی با ثبت مهریه من نداشت و کلی

خوشحال تائئدش هم کرد(100 رحمت به عاقدهای شهر خودموناز خود راضی) جزییاتشو

حتما مینویسم.

بریم سراغ خاطرات مهمتره شنبه 9مرداد.

جمعه ظهر رومانزا رسید خونمون و قرار بود صبح زود راه بیفتیم سمت

تهران.شب من کلی وسیله آماده کردم تا توی راه مجهز باشیم(اولین بار بود که

ازین کارا میکردمنیشخند)

ساعت 4صبح بیدار شدمو بقیه وسایل رو آماده کردم. رومانزا رو بیدار کردم.

شب خوبی نداشتم چون از ظهرش معده درد شدید نمی دونم از کجا اومده بود

 سراغم که شب با اینکه قرص خوردم نتونستم راحت بخوابم.ساعت 5راه

افتادیم.هوا تاریک و خنک بود.رفتیم بابل تا یکی از دوستامو هم با خودمون ببریم

(تهران شاغله و چندروز اومده بود مرخصی خونشون بود) واسه همین مجبور

 شدیم از جاده هراز بریم .

ساعت11تهران بودیم تا برسیم خونه و وسایل رو جابه جا کنیم 1ساعت طول

کشید. و گفتیم الان دیگه فایده نداره بخوایم بریم خرید و تصمیم گرفتیم بعداز

ظهر بریم.

قبل از 4 راه افتادیم سمت ولیعصر و کریم خان.ماشین رو توو پارکینگ پارک

کردیم و پیش به سوی طلافروشی ها... بماند که هرچی راه میرفتیمو چشم

میدوختیم میدیدیم مغازه ها بسته اس.منم هی میگفتم امروز که 5شنبه نیس

که طلافروشیا تعطیل باشن کهاسترس1جا هم بود که خیلی خوشحال تابلوی

شیک طلافروشیشو نصب کرده بود ولی ساختمونش هنوز کامل نبود منم کلی

 اصرار که از همینجا خرید کنیمنیشخند

خلاصه رسیدیم به منطقه اصلی که طلافروشیا کنار هم ردیف شده بودن

عینک پشت ویترین رو که نگاه میکردیم میدیدیم نه بابا خبری نیس.آخه مدل حلقه

ای که میخواستیم از قبل انتخاب کرده بودیمو فقط هدفمون این بود که وقتی

پیداش کردیم بخریمش.کلی مغازه ها رو زیرو رو کردیم و فقط 1کیشون ازون

مدلی که میخواستیم داشت.که اونم تست کردیمو آقایون فروشنده کلی

واسمون توضیحات دادن .من همون موقع گفتم همین خوبه و همون چیزیه که

میخواستم ولی رومانزا نظرش بود چند جای دیگه هم بریم تا خدای نکرده

پشیمون نشیم.مغازه های توی پاساژ رو هم کلی گشتیم.به 1فروشنده

میگفتم آقا من 1مدل میخوام ضریف باشه اول 1مدل متوسط میاورد بعد هی

میگفتم اینکه ظریف نیس بعد میرف یه مدل درشتتر و پر نگین تر میاورد

کلافه که من اصلا ازون مدلا خوشم نمیومد. دیدیم حالا که اینطوریه بریم

همونی که انتخاب کردیمو برداریم.کلی خوشحال رفتیم طلا فروشی سعادت

(اسم طلافروشیه جهت تبلیغاتزبان) بازهم حلقه ها رو تست کردیم و گفتیم

توی حلقمون اسممون رو بنویسن که حدود نیم ساعت این کارشون طول

کشید. و بالاخره ساعت 7غروب شنبه 9مرداد ماه 1389 صاحب1 جفت حلقه

 شیک و ساده شدیم که توش نوشته شده بود  ( Ali & Eli )

بعد از عقد عکس حلقه رو هم میذارم

باقیه ماجرا رو توو پستهای بعدی مینویسملبخند

/ 9 نظر / 8 بازدید
مجید خوشدست

سلام الهام آخه چي جور مي رفتم تحقيق. تو بگو. مثلا من عزب اقولي برم از همسايشون بپرسم دخترشون چي جوري ميگرده؟ نميگن به توچه ؟ اون واسطه خواهر دوست خواهرم هم از اون شركت اخراج شد و دسترسي به نسرين نداشت. بيچاره چقدر خوشحال بود منو نسرين را بهم رسونده. درباره این پستت بعدا نظر میدم.

مجتبی

سلام عجب دوران نامزدی به عقد شیرینی الهام جان بعضی اوقات عشق و دوست داشتن جلوی خیلی از توقعات و هزینه های سنگین رو می گیره همچنین مهریه های سنگین و ... که از جمله اونها الهام جان شما هستی تبریک می گم آرزوی شادی و خوشبختی دارم واستون اینم 2تا شاخه گل یکی واسه تو یکی رومانزا جان [گل][گل]

مجید خوشدست

سلام الهام آره منم تعجب كردم چطور نسرين آدرس ايميلش را داد. فكر كنم از مادرش اجازه گرفته بود. :دي نه قصد ندارم جواب ايميلشو بدم. پيشيمون شدم. همون بهتر هي سر بزنه ايميلش كه بفهمه علت اينكه در صحبت آخر گفتم ازش گله داره چيه ولي چيزي پيدا نكنه. خونگرم بودن او در شرايط شادي بود. وقتي ديد شرايط غم آلودي براي ما اتفاق افتا خونسرد شد. من هيچ علتي جز بيماري خواهرم را نمي تونم متصور بشم. اصلا از اين رو به اون رو شد. اونم تحت تاثير مادرش بوده

الهام کاشونی

سلام الهام جونیییییییییییییییییییییی چطوری؟ واقعا بهت تبریک میگم خیلی خیلی خوشحالم از خوشحالیت عزیز[ماچ] ایشاله روزهای خیلی خیلی خوبی در کنار ali agha داشته باشی خانومی. مواظب خودتون باشین که چشم نخورین هاااااااااااااااااااااااااا عروس خانومی مبارک باشه [دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست][دست][هورا][دست]

الهام کاشونی

خوشبخت بشی الهی الهام جونیییییییییییییییییییییییی[قلب][ماچ][بغل]

نیکو

سلام به الهام عزیزم خوبی خانوم؟ مبارکا باشه میبینم که حلقه خریدی و اونم از کریمخان!!دمت گرم از همون پاساژ 3 طبقه خریدی؟خیلی طلاهای شیکی داره مبارک باشه به سلامتی خیر به نامزدت هم تبریک بگو دیگه شمارش معکوس تا عقد[لبخند][گل]