بازارگردی(پست طولانی مخصوص خانوم پشمک)

میخواستم این پست رو دیشب بنویسم ولی چون ذهنم خیلی خسته و پراز

هیجان بود(عجب احساس پارادوکسینیشخند) ننوشتم و الان بعد از کلی کلنجار

رفتن با خودم که واقعا این حرفارو اینجا بنویسم کسی بهم نمی خنده یا حس

خاله زنکی بهش دست نمیده؟ خلاصه که با خودم کنار اومدمو تصمیم گرفتم

بنویسم چون دوست دارم خیلی چیزا و خیلی از خاطرات و روزانه هام و

احساسهام اینجا ثبت بشه.

دیروز از ساعت 6تا 9:30شب با جودی(یکی از دوستای صمیمیم)

داشتیم بازارگردی میکردیم.بازارگردی به معنای واقعیه کلمه ها.سوسک شی

اگه فک کنی بیشتر از 1نایلکس کوچیک خرید کردیمنیشخند از بالای شهر شروع

کردیم.وشط شهر به خریدمون ادامه دادیمو پروژه رو بالاتر از بالای شهر خاتمه

 دادیمنیشخندکلا ما 2تا(البته بیشتر من)شاهکاریم.از خود راضی

عجله نکنین میگم واستون که توی این بیشتر از3ساعت کجاها که نرفتیمو چیا

که نخریدیم. محل قرارو عزیمتمون کانون زبان بود چون من قبلش کلاس

داشتم.بعداز کلاسم رفتم توی آفیس تا جودی بیاد(کلا من اونجا خونه زادم با

کارمنداشون میشینم عصرونه میخورمچشمک و بساط شیطنتو پهن میکنم(آخ که

چقدرم من شیطونمزبان) پریدم توی اتاقو بعد سرک کشیدمو پرسیدم جودی

اومده؟ اونا هم کاملا سوپرایز شدن که مگه قراره بیاد؟! گفتم هاه. اونا هم گفتن

حتما خوابییده ویادش رفته.منم گفتم نه جودی اینطوری نیست سرش بره

قرارش نمیرهدروغگو.یکم منتظر موندم دیدم نخیر نیومد.2تامسیج فرستادم که هر

2ش فیلد شد.بعد زنگ زدم بهش که گفت تو راهه و خواب موندهآخ تا برسه از

پشت پنجره منتظرش موندم تا وقتی وارد حیاط میشه واسش خط و نشون

بکشمگاوچرانحالا بماند که انقدر وایسادم که علف که چه عرض کنم زیر پام درخت

بائوباب سبز شد.وقتی اومد کلی شیطنت کردیمو برنامه ریزی کردیم که کی

کجاها کار داره و چی میخوادو کجاها باید بریم.از شهر کتاب شروع کردیم که

زیاد دور نبودو ترجیح دادیم پیاده بریم.توی راه کلی حرف زدیمو جلوی چشممون

هم 1موتوری خورد زمین.یعنی اگه ما چند ثانیه صبر نمیکردیم میخورد به

ما. وویاسترس

از قسمت مربوط به عروسکها و جعبه کادوها وارد شدیم چون قصدمون ایده

گرفتن از مدل جعبه ها بود.حالا بماند اون وسط کلی عروسک چلوندیمو جودی

یه خرگوش خنگ هم واسه خودش برداشت(جهت اطلاع رسانی جودی کمتر از

 1ماه دیگه به جمع 30سالگان میپیوندهمژهپس نتیجه میگیریم که شدیدا خرید

 عروسک از ضروریاتش بودنیشخند)فکر میکنم نزدیک 45دقیقه شهرکتاب چرخیدیم و

من یه خریدی کردم که الان به دلایل امنیتی نمیتونم بگم چی بوده و

چقدررررررر واسش پول دادم چون ممکنه رومانزا اینجارو بخونه و بهش قول

دادم که بعد از 7شهریور بهش بگم.ینی چیزی خریدم با اونهمه پول که دادم

طوری که تا 11شب هی داشتم میگفتم عجب موجوده غریبیم من،خودم نمی

دونستمنیشخند.بعد از اونجا رفتیم به پاساژی که معروفه به خاله سوسکه.مغازه

هاش بیشتر مربوط به خرازی و لوازم آرایش میشه.بماند که 4تا مغازه اش اون

وسیله ای که جودی میخواست رو نداشت ولی من موفق شدم 2رنگ روبان

خریداری نمایم.از خود راضیراسی نگفتم قصدم از خرید چی بوده؟!نه نگفتم.الان میگم

باز هم عجله نکنید

طی یک عملیات انتحاری و محیرالعقول تصمیم گرفتم پارچه قندساب بالای سر

عروسو دوماد سر عقد رو خودم درست کنم.همچنین جام عسل و جای حلقه و

کله قندای کوچولواز خود راضی باز هم تعجب نکنید همچنان قراره توی محضر عقد کنیم

ولی من ترجیح دادم که یه سری وسایل واسه خودمون بمونه.

بعد رفتیم مرکز شهر و باز هم در راستای برنامه ام ،پارچه سفید ساتن و حریر

خریدم و همچنین یه خرید دیگه که این هم سکرت میباشد :-"

ساعت نزدیک 8بود که مامانم تماس گرفت که اومدن دنبالم و من هم آدرس

دادم که کجا هستیم و ادامه پروژه رو با مامانو بابا دنبال کردیممژهرفتیم پاساژ

زرتشت که بیشتر مغازه هاش خنچه عقد و لباس عروس و مربوط به این برنامه

هاست و 4چشمی مدلاشونو نگاه میکردم تا ازشون ایده بگیرم حتی یه جا با

کمال پررویی از خانومه خواستم تا مدل قندسابشو بهم نشون بده و تازه کلی

هم راهنماییم کرد خجالت نزدیک 1ساعت توی پاساژ بودیم.جالب اینجا بود که من از

صبح فقط 1لیوان چای خورده بودمو شاید 1تیکه نون ولی اصلا انگار نه انگار که

چیزی نخوردم تا وقتی که بابا واسمون ساندویچ گرفت .اونموقع بود که هم من

و هم جودی فهمیدیم بسیار گرسنه میباشیمخنده البته قضیه اینطوری بود که بابا

1ساعت قبل گرسنه بود ولی فکر نمی کرد خیلی کارمون طول بکشه ولی دید

 نه! ما2تا دل نمی کنیم واسه همین خودشون رفتن توی ساندویچیه بیرون

پاساژو ساندویچ سفارش دادن تا ما پروژه بس عظیم رو به خاتمه رسوندیم.

این بود خلاصه ای از شرح ماجرای دیروزنیشخند ببخشید که این پست طولانی

شد .تقدیم به پشمک عزیز که همیشه از کوتاه نویسیه من نالان بودمژه

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پشمـــک

هنرمندیا فدات شم :-* دُرُستشون کردی حتماً عکسشونو بذار ببینیمشون جهازتو کی شروع میکنی به خریدن؟ خیلی خوشم میاد اینجوری وقت گذاشتن واسه یه پست ُ! همیشه همینجوری بنویس ... دوستت دارم خانومی:-* راستی یکی از حرفات منو یاد ِ یخمک انداخت .اونجا که گفتی "یه خرگوش ِ خنگ ورداشت "! یخمک همیشه میگفت "ببعی خنگ "!!:-(

تربـچــــــــــه و پیــــــازچه

اف میخونمت عزیزم

من و تو

می گما چی خریدی که هم گرونه هم سکرتِ؟؟؟[ابرو][نیشخند]کنجکاوم:-"

جانان

تو هم کانون میری؟ من خواهرم چون ایران نبود بیشتر وسایل سفره عقدش خودش درست کرد .یعنی یه سری چیزا مثل قند ساب و تور بالای سر و اینارو مامانم درست کرد برای بقیه اش هم چیزایی که اونجا پیدا نمیکرد فرستادیم خودش درست کرد. به نظرم خیلی خوشگلتر از سفره های این اتاق عقدا شده بود. ایشا.. مال تو هم خوشگل شه

الهام کاشونی

سلامممممممممممممممممممممم الهام جونممممممممممم چطوری خانوم خانوما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ماچ] عروس خانوم ما در چه حاله؟

آلما

خوب این که خیلی هم خوب بود کار خوبی میکنی که یه سری از لوازم عقدتو میخوای نگه داری بعدها برات خاطره میشه منم دلم از این بازار گردیها میخواد اساسیییییی

مجتبي

[گل][گل]

مجید خوشدست

سلام الهام حالت خوبه؟ بابا فهميديم ادوكلن گرون قيمت يا ساعت گرانبها براش خريدي. آخه مردها بيشتر از اينها چيز گرون قيمت نمي شناسن [زبان] مگه اينكه ماكسيما براش خريده باشي كه به گروه خونيت نمي خوره [زبان]

سعید

به نام خداوند مهربان سلام دنبال مطلب راجع به بازار گردی بودم، به پست شما برخوردم. من یه سایت (بلاگ) دارم با عنوان بازار گردی نظرات همه دوستان را در آن پذیرا هستیم. http://www.bazargardi.ir با تشکر