امید رهایی از کابوس

بچه بودم.شاید ۶ یا ٧سال شایدم کمتر.یکروز عصر با مامانم ، مادرجون و بابافرج

(بابای مامانم) رفته بودیم کنار ساحل.ساحلی که قبلا زمین کشاورزی بوده و با

پیشرویه آب دریا حالا اونم جزوی از دریاست.کنار ساحل ، کانال آب بزرگی بود

که توش مثل نیزار بود

برای منی که کوچیک بودم خیلی عمیق و ترسناک به نظر میومد(شاید واقعا هم عمیق بوده)

وقتی بقیه نزدیک آب رو به دریا نشسته بودنو صحبت میکردن.من بلند شدم و

اومدم کنار کانال آب روی تنه درختی که حالت افقی اونجا بود ،پشت به کانال و

رو به غروب نشستم.به نظر خیلی شاعرانه میومد.من،تنها،رو به غروب غرق

رویاهای کودکانه ام بودم که تنه درخت سـُر خورد و افتاد توی کانال و من هم

باهاش مثل غَواسها از پشت افتادم توی کانال آب.

خیلی وحشت کرده بودم خیلی.

 اول از صدای مهیب افتادن تنه درخت توی آب و غرق شدن خودم و بیشتر از

همه از اینکه بقیه بیان دعوام کنن که چرا اونجا نشستی که این اتفاق بیفته.

شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا منو از آب بیارن بیرون ولی به نظرم ١عمر

گذشت و توی این چند ثانیه کلی فکر و خیال و تصویر جلوی نظرم اومد 

وقتی که صدای افتادنم توی آب رو که شنیدن خیلی زود اومدن طرفم.آخه

پشتشون به من بود و چند متر باهام فاصله داشتن.بابافرج(خدا بیامرز) سریع

من و آورد بیرونو سرو صورتمو با آب دریا شست و زود برگشتیم خونه.یادم نمیاد

کسی دعوام کرده باشه.تنها چیزی که بیشتر ازش میترسیدم این بود که بخوان

دعوام کنن.وقتی اونروز برگشتیم خونه خیلی زود فراموشش کردم.ولی دوباره

چند سال پیش کابوسش شده بود همراه همیشگیه شبهای من.و هر از

چندگاهی این کابوس میاد سراغم.و درونم از ترس میلرزم،بغض میکنم و حتی

اشک میریزم.هنوز نفهمیدم که چرا برام شده کابوس و انقدر ازش وحشت دارم

حتی الان که بزرگ شدم.چند ماه پیش تصمیم گرفتم دوباره برم نزدیک اون

کانال تا شاید کابوسام تموم بشه و روحم آزاد بشه ولی نتونستم.چشمفکرش هم

آزارم میداد.تا اینکه قرار شد romanza بیاد. تصمیم گرفتم که اگه فرصت شد با

هم بریم کنار اون کانال تا یه جورایی کابوسشو همونجا دفن کنمو romanza هم

 گفت: هرکاری میکنم که آرامش داشته باشی و قرار شد با هم اونجا رو ببینیم.

وقتی romanza اومد از بابام پرسیدم هنوز اون کانال آب هست؟ گفت اونو

پــُرِش کردن ولی همون اطراف چند تا دیگه کانال هست.گفتم فرقی نمی کنه.

جمعه قبل از ظهر من و romanza رفتیم کنار ساحل جایی که چند تا کانال آب

کنار مزرعه ها بود.وقتی بهشون نزدیک میشدم یه وحشتی داشتم ولی واقعا

دیگه برام ترسناک نبود.چند تاشون تقریبا خشک شده بودن و لاک پشت و

قورباغه توشون بازی میکرد و بقیه هم دیگه به نظرم وحشتناک و کابوس

نبود.حتی دریا هم عقب نشینی کرده بود دوباره یه مقدار از زمینهایی که رفته

بود زیر آب دوباره خشک شده بود. خیلی چیزا تغییر کرده بود. خیلی خوشحال

 بودم که با romanza  اونجام و آرامش دارم. قلب

قبلا حتی وقتی این خاطره و کابوس رو تعریف میکردم ناخوداگاه صدام

میلرزید.یه وحشتی درونمو پر میکرد و حتی بغض میکردم و واسه اینکه بتونم

کامل تعریفش کنم کلی نفس عمیق میکشیدمو سکوت میکردم تا بتونم به

خودم کمی مسلط بشم ولی حالا که دارم تعریفش میکنم کاملا آرومم و هیچ

وحشتی از تعریف کردنش ندارم.

این بود همون کاری که توی پست قبل گفتم قراره وقتی romanza اومد انجامش بدم.لبخند

/ 10 نظر / 9 بازدید
ماشا

خاطرات کودکی زیبا و هیجان انگیز است.من خاطراتم را نوشته ام و یکی از آرزوهایم انتشار آنهاست. به وبلاگ من بیا و نظرت را بنویس.منتظرتم.

مجتبا

سلام الهام چه داستان جالبیه این کابوست دقیقن یاد فیلمهای ترسناک افتادم(آخه من عشق فیلم ترسناکم) اما عجب صحنه یی بوده وقتی افتادی تو آب واقعن خدا رحم کرده بابا فرج رو هم ایشالا خدا بیامرزه فقط نگفتی الان این کابوسه دفن شد یا نه؟؟؟ شاد باشی خیلی خوب نوشتی [گل][گل]

نوید

ای بابا دایی تو هم شیطون بودی ها و میخواستی همه کار رو انجام بدی و تجربه کنی. با اینحال اونطوری که فکر میکنی درسته حلش ذدایی عین آب خوردن[لبخند][گل]

نوید

کابوس کدومه دایی بزن تو سر این ترس من پپشتیبانت هستم[لبخند]

تربـچــــــــــه و پیــــــازچه

خوبه که تموم شده مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟

ماشا

سلام الهام.هر دو شعر مال خودمه.شعر اولی به زبان لکی است.من یک لرستانی لک زبانم.از اینکه به وبلاگم سر زدی خوشحالم.من لینکت کردم اگر دوست داشتی تو هم لینکم کن.امیدوارم دوست خوبی برای تو باشم.به امید دیدار.

جواد

سلام الهام خوبي؟خوشي؟ ميدوني ذهن ما مكانيسمش دقيقا مثل كامپيوتر ميمونه. خوشبختانه يا متاسفانه هيچ چيزي از تو ذهن ما پاك نميشه. دقيقا مثل كامپيوتر كه هيچ چيزي از حافظه ي اصليش پاك نميشه. تنها راهي كه بخوايم يه چيز رو حذف كنيم جايگزين كردن يه چيز نو از همون جنس جاي قبليه است. خاطرات هم دقيقا همينطوري اند... خوشحالم كه با رومانزاي عزيز به اون آرامشي كه دوست داشتي رسيدي شادمان و سربلندباشي///[گل]

بهار

سلام الهام وای من چقدر از دنیا عقبم شیطون ازدواج کردی؟

فاطی

سلام مهربون "شعرشعرشعر" بعد از مدت ها دوباره فریاد زد.... بیا و تنهایی هاش و با و حضور گرمت پر کن... منتظرتم... ورودی کلبه من فقط یه نظره پس وارد شو... [قلب][گل][چشمک]