روزهای پر از خاطره

سلام سلام

شرمنده که یه مدت نتونستم آپ کنمو به وبلاگاتون سر بزنم.ولی عذرم موجهه به ٢

 دلیل

١. کامپیوترم چند روز بود مشکل داشت و به هر دری میزدم درست نمیشد.آخ

٢. این مورد رو به صورت خاطره مینویسم چون دوست دارم یکی از خاطره انگیزترین روزای زندگیم اینجا هم ثبت بشه و دوستای گلم هم توی شادیمون شریک کنملبخند

چهارشنبه ١۵ اردیبهشت ١٣٨٩

از صبح مشغول آماده کردن وسایل واسه اومدن مهمونا بودم.از قبل ژله درست کرده

بودم.میوه هارو اماده کردم.از توو باغچه گل چیدمو گذاشتم توو گلدون و . . . و بعد به یه

سری کارای شخصی خودم رسیدم.

یه هیجان خاصی داشتم.استرس نبود ولی یه حس خاص و شیرین بود که خیلی

کوچولو توش اضطراب داشت.

از ساعت ٣:٣٠ که کاملا آماده بودم و هی به موبایلم نگاه میکردم(هم واسه ساعت هم

واسه اینکه ببینم مسیج دارم یا نه) حس میکردم اینطوری زمان نمیگذره و دلشوره

میگیرم. سازمو برداشتمو با صدای سازم به آرامش رسیدمفرشته. ساعت ۴:٣٠ بود که

مسیج اومدم واسم : " گلم ما راه افتادیمماچ"

هممون اماده بودیم.ساعت 5:00 گوشیم زنگ خورد : " گلم ما جلو خونه ایم"

گوشیمو اماده کرده بودم که یواشکی فیلم بگیرمنیشخندromanza با 1سبد گل بزرگ توی

مانیتور آیفون ...درو باز کردمو بابا و داداشم رفتن توی حیاط برای خوش امدگویی، من

هم گوشیمو روی گلدون کاکتوس پشت پنجره آشپزخونه گذاشتم طوری که  پله ها و

روی ایون توی کادر بود.چشمک خودم هم وایسادم جلوی درِ هال تا وقتی اومدن درو باز کنمو

احوالپرسی و ایناخجالتمامانم هم روی ایون وایساده بود وقتی اومدن بالا سلامو

احوالپرسی کردن من هم درو باز کردمو مامانش درست روبروم بودو از همونجا سلام

کردم و تعارفشون کردم.اول باباش اومد توو (جایی وایساده بود که توی دید من نبود وقتی

اومد توو دیدمش) احوالپرسی بلند بالایی کردیم. بعد با مامانش روبوسی کردم( حس

میکردم جون ندارم یه حس خاصی بود آخه اولین بار بود میدیدمشون) مامانش لبخند ِ

رضایت روی لبش بود حتی بعد از روبوسی دستمو محکم فشار داد و بهم لبخند زد لبخند.

یه جعبه بزرگ که روش با پاپیون بزرگ صورتی تزیین شده بود بهم داد .تشکر کردم .

بعد romanza  اومد سلام کردیمو دست دادیم.کت شلوار پوشیده بود .سبد گل رو داد

بهم (جعبه شیرینی دست باباش بود) گل و هدیه رو گذاشتم روی اُپن . . .

 

الان با اینکه 2روز گذشته ولی با نوشتن این خاطره و یادآوریش حس همون

لحظه رو دارم یه حس شیرین و دوست داشتنی.

بقیه ماجرا رو توی پستهای بعد مینویسم

/ 6 نظر / 10 بازدید
مجتبی

[گل][گل]

مجتبی

[گل]سلام الهام به به خیلی عالیه تبریک می گم ایشالا به سلامتی من همیشه واسم سوال بود که رومانزا کیه که اینقدر عزیزه که بالاخره متوجه شدم بازم تبریک میگم [گل]

مجتبی

خب گفتم یه وقت فضولی نکنم شاد باشی؟؟؟ کار چطور بود؟؟؟ شعرش؟ آهنگش؟ البته فینال کار نیستااا ا[گل]

من و تو

سلامممممممممممممم عزیز دلم[ماچ] ای جااانم عروس خانوم ناز نازی[قلب] وای الهام اگه بدونی چقد ذوق زده شدم ، خیلی خیلی مبارک باشه عزیزم ایشالا خوشبخت باشین کنار هم و بهترین روزای زندگیتون ُ کنار هم شروع کنین با کلی عششششششششششق[قلب] وااااااااای اگه بدونی چقد خوشحالم یه عالمه بوووس بوووسی برای جیگر ِ من[ماچ]

سمیرا

سلام عزیزم.... خوبی؟؟؟ مرسی قربونت برم.....[قلب] بابت اومدنت.... خوب برای من سواله رومنزا کیه؟؟؟؟ خوب اگه گله کردم ناراحت نشوو امسال یکی از بدترین تولدای عمرم بود خیلی بد بود خیلی....... اخ جووووووووووووووووووووون گوشیتو گذاشتی کنار دوستای من....[قلب] خوب من دیگه برم تا بعد بای بای...............[ماچ][خداحافظ]

تربـچــــــــــه و پیــــــازچه

تبریک میگم عزیزم امیدوارم خوشبخت بشی ممنون بابت کامنتهات[ماچ]