خاطره پیشو :پی

قبل نوشت:تقریبا 2هفتس برگشتم نیشابور.این پست میخوام از بچه گربه ای که توو پستای قبلی عکسشو گذاشم بنویسمزبان

خونمون(ینی شمال) یه گربه تقریبا خونگی داریم که به قول خودم دوسته مامانمهنیشخند همیشه خودشو میچسبونه به مامانم انگار می دونه مسئول غذا اونه و واسش کلی خودشو لوس میکنه.هرچند مامانم جونور دوسته و به این لوس بازیا کاری نداره.قبلا هم گربه داشتیم و همه هم دوست مامانم بودن و اون بود که واسشون اسم انتخاب میکرد,غذا میداد و حتی باهاشون حرف میزدو بازی میکرد. اسم این گربه هم به انتخاب مامانم شد : پیشوو (یا اگه بخوام بی اغراق بگم بعضی وقتا پییچووو صداش میکنهزبان)

غیر از این پیشوو که ماده هم هس گربه های دیگه هم توو حیاطمون میان ولی هیچکدوم مث این خونگی نیستن و فقط به لطف  دوستی با پیشوو میتونن از غذای اون استفاده کنن

شمال که بودم یه روز با صدای میو میو بچه گربه بیدار شدم.انقدر صدا نزدیک بود که فکر میکردم توو اتاقمه.از پنجره بیرونو نگاه کردم ,ندیدمش.حتی رفتم توو حیاط بازم پیداش نکردم.تا اینکه بالاخره مامانم گف صدا از پشت بوم(همون اتاق زیر شیروونی) میاد.منم پریدم و مث فشنگ از نردبون بالا رفتم و وارد اتاقک شدم.صدا بود ولی کسی نبود هی اینور اونورو نگاه میکردم که یهو دیدم یه بچه گربه نازو سفیدو لرزون داره نگام میکنه.دیدم تنهاس فک کردم مادرش که همون پیشوو خانوم باشه تنهاش گذاشه و تصمیم بر این شد که بیاریمش پایین تا پیشوو ببینشو بهش غذا بده.این عملیات که از من بر نمیومد,پس بابام وارد عمل شد و آوردش پایین.منم هی بهش میگفتم کدووو اون ساکت میشدنیشخند وای همینکه گذاشیمش روو اوپن شروع کرد به جیغ جیغ کردن.یه ذره گربه چنان صدایی از خودش درمیاورد که فک کنم تا 7تا کوچه اونورتر میرف صداش.گفتیم بذاریمش روو تراس تا پیشوو صداشو بشنوه و بیاد.همینطورم شد.همینکه پیشوو اومد خودشو میچسبوند به مادرش که شیر بخوره.پیشو هم گردنشو گرفتو بردش یه جایی دور از دست ماها و بهش شیر داد و بعدا فهمیدیم دوباره بردش توو اتاق زیر شیروونی.

غروب دوباره صدای کدوونیشخند(خب وقتی مادرش پیشوو باشه بچش کدوو میشه دیگهزبان)منو کشوند سمت اتاقک و درو که باز کردم دیدم ووی یه دونه دیگه هم هس که یکم بزرگتره و وایساده واسه من فیس فیس میکنه که مثلا بترسم.هر وقت دیگه هم که دیدمش در حال فیس فیس بوددلقک این یکی سفید بود با راه راهای حنایی کمرنگ.بهش توجه نکردمو با کدوی خودم حرف زدمو ازش عکس گرفتم.جالبه منکه باهاش حرف میزدم آروم میشد و سرو صدا نمی کرد.خلاصه که سرگرمی ای شده بود واسه خودش.

روز بعد کاشف به عمل اومد که نه یکی نه دوتا بلکه چهار تانهیپنوتیزم.آخه پیشوو جان توو این گرونی تو هم سرخوش بودی ها. اون 2تای دیگه ترسو بودن و همش زود فرار میکردن و قایم میشدن فقط تونسم یکیشونو ببینم که اونم سفید بود.انگار همشون به باباشون رفته بودنشیطان(آخه باباشون یه گربه سفید گنده و ترسناکه).بعدا مامانم گف یکی دیگه حناییه.خلاصه که 4تا بچه گربه به گربه های خونمون اضافه شدنو حالشو میبرن.

وقتی برگشتم نیشابور مامانم میگف پیشوو بچه هاشو آورده پایین روو تراسن(خوبه والاا من که بودم کلی با مشقت باید میرفتم میدیدمشون هااوه)

راسی این کدووی قصه ما خیلی اهل ژست گرفتن بود و ازش عکس که میگرفتم کلی هم خوش به حاش میشدمژه

پ.ن:نتونستم به این پست عکس اضافه کنم.اولین فرصت توو پست بعدی عکس میذارم

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
زهره

آخیییییییییییییییی [لبخند] ما هم یه گربه داشتیم ، کلآ نبودش اما وقتی توی حیاط دو سه بار میو میو میکردیم هرجا بود و میشنیند خودشو میرسوند توی حیاط :) بعدم یه چندوقت نبودش بعد که اومد دیدیم گوشاش رو بریدن [خنثی] نمی دونم کی اینکار رو کرده بود [ناراحت] اما این کدو رو خوب اومدیااااااااااااااا [خنده]