شبی که گذشت

همیشه از وقتی کوچیک بودم حیوون خونگی دوست داشتم .مخصوصا بچه

گربه های ملوس و نازنازی .ولی توو خونمون واسه گربه ها حد و مرز وجود

داشت.اونم پشت در خونه (در هال).یعنی همیشه بهشون غذا میدادیم و حتی

براشون اسم انتخاب میکردیم البته بیشتر اینکارا رو مامانم انجام میدادنیشخند ولی

اجازه نداشتن بیان توو خونه

دیشب برای اولین بار این مرز توو خونه خودم به لطف وجود رومانزا شکسته شد.مژه

ماجرا از این قرار بود که چند روز پیش رومانزا از پشت پنجره توو حیاط مجتمع

یه بچه گربه دید.ازونجاییکه میدونست من بچه گربه دوست دارم ازم پرسید که

دوس داری واست بیارمش؟قلب

من: متفکر بعد از کمی فکر ... کجا بذاریمش؟اگه توو خونه خرابکاری کنه چی؟ اینا

تربیت شده نیستن... پشمالوهاش اگه بریزه توو خونه چی؟ و ...

خلاصه که کلی دلیل و برهان آوردم که بیخیال شیم(ته دلم دوس داشتم یکم باهاش بازی کنم )

یه روز که توو حیاط بودم دیدم بچه های مجتمع دارن باهاش بازی میکنن.پیش

خودم گفتم حتما صاحب داره و ازینکه اونروز نیاوردیمش خونه خوشحال شدم.

تا اینکه دیشب رومانزا دوباره صداشو شنید یا شایدم دیدش.با اینکه رفته بود

بخوابه بلند شد و بازم پرسید برم بیارمش؟

من:متفکرمتفکرمتفکر

رومانزا هم بدون جواب تائید، رفت پایین و آوردش بالا.منم فقط تکرار میکردم

حالا کجا بذاریمش؟ جعبه داری؟نیشخند

اولی که این پیشی ناز وارد خونمون شد به همه جا سرک کشید تا واسش غذا

آوردیمو خیلی هم گرسنه بود.ما دوتا هم نشسته بودیمو مثل گربه ندیده ها

شیر خوردنشو تماشا میکردیمنیشخندبعد هم توو یه جعبه واسش جای خواب گرمو

نرم درست کردیمو گذاشتیمش توو حموم.تا اینجا ساعت 10:30 شب بود.

ساعت 12 شب بود که مارو از خواب بیدار کرد و شروع کرد به بازی

کردن.رومانزا هم با یه عروسک کوچولو واسش اسباب بازی درست کرد و

شروع کردیم به بازی کردن و فیلم گرفتن.انقدر شیرین کاری کرد که ما خسته

شدیم ولی خودش انگار نه انگار.دیدیم بیخیال نمیشه چراغو خاموش کردیمو

اومدیم روو تخت.اون هم خیلی خوشحال اومد بالای تخت و به زور بردیمش توو

لونه اش تا بخوابه.چند دقیقه میو میو کرد ولی بعد خوابید.صبح ساعت 6:30 هم

کمی سرو صدا کرد.رومانزا که داشت میرفت سر کار من هم خواب بودم

حوصله نداشتم باهاش بازی کنم اونم انگار یکم غذا خورد و باز خوابید.دوباره

ساعت 8هم صداش درومد و بازم توجه نکردم .تا اینکه ساعت 9:30 دچار عذاب

وجدان شدم که نکنه سردش بشه و یواشکی در حموم باز کردم دیدم توو لونه

اش خوابیده.پیش خودم گفتم تا خوابه به کارام برسم.نیم ساعت بعد خودم

براش غذا بوردم.خواب بود.بیدار شدو به خودش کش و قوس داد و میخواست

بره توو اتاق خواب.انگار موکت خیلی دوست داشت.همش پنجولاشو میکشید

به موکت.یکم غذا خورد و باهاش بازی کردم.دیدم واقعا نمی تونم نگهش دارم.با

خودم بردمش توو حیاط. .با اینکه من از پله ها پایین رفته بودم اون هنوز پشت

در وایساده بود و هی به من نگاه میکرد هی به در خونه.انگار دوست نداشت

بیاد بیرون.از پله هم که میومد پایین دوباره بر میگشت بالاآخ خلاصه که توو

حیاط کمی سرگرمش کردمو یواشکی اومد بالانیشخندتوو خونه که بودم شنیدم یه

پسر بچه داره صداش میکنه و انگار میخواد بهش غذا بده.خیالم راحت شد که

اذیتش نمیکنه و رفتم دوباره خوابیدم تا لنگه های ظهرنیشخند

/ 8 نظر / 9 بازدید
یاسی

اولین تجره بچه داریت مبارک[نیشخند] ها پس فک کردی فرق داره ؟! بازی شیر غذا خواب بیخوابی و و و و یه نمه شبیه ها[مغرور]

انسانم آرزوست

دل نوشته های من 1:نمیگم سنگ باش ومسیر جریان آب روتغییر بده لااقل سنگریزه باش وبرجریان آب تاثیر بذار[گل].

یگانه

سلام الهام جووونم [ماچ] خوبی فدات شم ؟؟ وای من از گربه میترسم .....[نگران]چندشم میشه میبینم [اوغ] ولی از این سگ های پا کوتاه پشمالو خوشم میاد . ولی کلا حیوون تو خونه نگه داشتن خیلی سخته ...... خه برای تجربه بد نبوده . یاسی رات میگه آخه یه جوری تعریف کردی انگاری بچه بوده . (پیش خودم گفتم تا خوابه به کارام برسم)[نیشخند] این تا لنگه ظهر خوابیدن رو گل گفتی ولی حیف که این کلاس ها نمیذارن .

زهره

آخیییییییییییییی منم خیلی گربه دوست می دارم [لبخند]

مجتبی

[گل][گل]

یگانه

چرااااااااااا اینجا دیر به دیر آپ میشه ؟؟[گریه]

یاسی

الان کجایی تو که نیستی؟ الف: درگیر پیشی هه! ب: درگیر شوشوداری ج: هردو گزینه دال : هیچکدام.. ول معطل ![منتظر]