شب بود و نور چراغ برقهای خاموش
باران بود و رقص یکنواخت برف پاکن ها
باد می وزید و برگهای خزان دیده،آشفته زیر چرخهای ماشینها به دنبال
گریزگاهی می غلتیدند
جاده های خیس بی انتها
سرد بود. کسی به دستانش هـــــا نمی کرد
کودکی بینیه کوچکش را به شیشه چسبانده بود و مستانه می خندید
چه تصویر زیبایی بود دیشب ، توی جاده ، زیر باران . . .
درونم می خندید امــا لبانم غصه داشت!
برای خودم :
چــــــرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی. . .