شور عشاق

هفته ای که گذشت 3روز برفی داشتیم طوریکه همه جا سفیدپوش شده بود و

صد البته من هم غمباد گرفته بودم به خاطر سردی هوا و خونه نشینی. وقتی

برف میبارید و برف بازیه بچه ها رو توو محوطه تماشا میکردم ، بلند گفتم اینا دور

از چشم ماماناشون اومدن توو حیاط. ، ولی توو دلم آروم میگفتم خوش به

حالشون کاش منم میتونستم برم پایین.رومانزا که فقط جمله ای که بلند گفته

بودم رو میشنید سریع  گفت هوس نکنی بری توو کوچه هانیشخند (چون میدونس اگه

یه تعارف کوچولو هم کنه که میخوای بریم بیرون یکم برف بازی من سریع حرفشو از توو

هوا میقاپیدم زبان)تا اینکه اینقدر به این پنجره زُل زدم که گف اگه خودتو حسابی

بپوشونی و لباس گرم بپوشی میتونی از برفای لبه پنجره یه آدم برفی کوچولو

درس کنی.منم که دیگه ذوقیدمو کلی خوشحال که از توو اتاق میتونم برف بازی

کنمو خیلی سردم نمیشه.خودمو مجهز و مسلح کردم و پنجره رو باز

کردم.چنان هوای سردی خورد توو صورتم که اشک توو چشام جمع شد تند تند

تن آدم برفی رو درس کردم،سرشو رومانزا درست کردو واسه چشاماش 2تا 

دونه ماش آورد چسبوند.انقدر سردم شده بود که ترجیح میدادم زودتر پنجره رو

ببندمو بپرم بغل بخاری.آخرش هم یه آدم برفی بند انگشتی با 2تا چشم ماشی

نشست پشت پنجره اتاقمون و با چشماش بهمون نگاه میکرد .



 

خیلی بامزه بود

همش میرفتم از پشت پنجره نگاش میکردم با اون نگاهای ملتمسانه ش نگام

میکرد انگار میخواس بگه منو بیار توو خونه اینجا هوا خیلی سرده افسوس منم

بهش میگفتم غصه نخور اگه بیای توو ،دیگه هیچی ازت نمی مونه ولی من

تنهات نمیذارم میام بهت سر میزنم تا غصه نخوریمژه

 

خلاصه اونشب  آدم برفی بند انگشتی شده بود سرگرمیه تنهاییه منخجالت

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

نمی دونم چرا یه مدته اینطوری شدم.نوشتنم نمیاد انگار فقط دوس دارم

بخونم.یا شاید حس میکنم حرفی واسه گفتن ندارم.شایدم مثل قبل نمی تونم

احساسمو اینجا بنویسم. آدما چقدر روحیات انعطاف پذیری دارن!


پراکنده نویسی:

توو این 1سال و چند ماهی که گذشت تجربیات تازه ای درباره خودم پیدا کردم.از

کار خونه مثل ظرف شستن خوشم نمیاد.از آشپزی علاقه و استعدادی توو

پخت انواع خورشت ندارم.از شیرینی و کیک پختن هم همینطور.ولی در عوض

به پخت نون خیلی علاقه و استعداد نشون دادمنیشخندمثل بازی میمونه واسم یا

شاید یه جور تفریح.

هر چی کار خونه حوصلمو سر میبره ولی در عوض کارای عجیب غریبی که

شاید یه خانم نتونه یا نخواد انجام بده رو من انجام میدم.مثل نجاری!نگفته بودم

منو رومانزا توو خونه نجاری میکنیم؟!متفکر خیلی کار جالبیه.البته با ام.دی.اف کار

میکنیم. نمی تونم هیچکدومتونو تصور کنم که حاضر باشین یکی از اتاق

خوابهاتونو به عنوان کارگاه نجاری استفاده کنین.ولی ما اینکارو کردیم.وقتایی

که کار داریم این اتاق که الان اسمشو گذاشتم اتاق زندگی تبدیل میشه به

کارگاه نجاری.(بعدا ازین اتاق زندگی تعریف خواهم کرد)

تا حالا 4تا میز ال.سی.دی ، 3تا جاکفشی ،1پاتختی ،2تا میز وسط مبلی و میز

عسلی ،2 تا کمد،1جاکتابی و 1جابرنجی ساختیم.

اینم بگم که نه من از نجاری چیز خاصی میدونستم نه رومانزا.این ایده رو

رومانزا مطرح کرد منم چون خیلی بهش اعتماد دارم قبول کردم.رومانزا وقتی

سرباز بود توو یه شرکت کارای طراحی ام.دی.اف رو انجام میداد ولی هیچوقت

توو کارگاه کار نکرده بود با این حال این ریسکو کردیمو واسه خودمون دست به

کار شدیم.اول با میز ال.سی.دی شروع شد.کم کم بقیه وسایلمونو ساختیم و

هر کی میومد میدید علاقه مند میشد و بهمون سفارش میداد.پایان کارمون هم

خیلی بهتر از کارهای بیرون بود و هستاز خود راضی(یکم از خودمون تعریف کنم زبان)

خلاصه که گاهی با اینکار سرگرمیم . حالا بماند که رومانزا کارهای دیگه ای هم

انجام میده و من کلا در عجبم از این بشر! آدم انقد کنجکاو و با استعداد!کلا

نابغه!عینکگاهی خوبه آدم همسر همه فن حریف داشته باشه هااز خود راضی

خودمان تحویلگیرم تمامنیشخند

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

تازه میخواستیم بیاییم و از پاییز و رنگ و بویش از هوای ملس و بارانی اش. از

سرخی دانه های انارش و از عطر پرتقال و نارنگی و چه و چه و چه بگوییم که

صبح با دیدن صحنه ای از طبیعت بکل یادمان رفت کجا هستیم و چه فصلیست ،

من کی ام و اینجا کجاست؟!

عجیب میچسبد خواب صبحی که در آن برف باریده و لذتبخشتر اینکه وقتی سر

از زیر پتو برداری به بهانه ی بیدار شدن ببینی دیگر صبح نیست و جل الخالق 12

ظهر استنیشخند

آدم اگر عمر کند چه چیزها که نمیبیند؟! تصور هر چه را داشتیم :باد و طوفان،

باران و تگرگ،حتی گردباد ، امــــا برف نـــــــه!


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

بر اساس تحقیقات به عمل آمده بین قطعی آب و میزان نیاز به آب رابطه عکس

وجود دارد.(قطعی آب = نیاز شدید به آب)عینک

باور نداری؟ با مثال براتون شرح میدم

ساعت 10:45 یه صبح پاییزی.زنگ خونه به صدا در میاد.کسی که از مانیتور

آیفون دیده میشه چهره ای کاملا غریبه است.با شک و تردید جواب میدید.بله

اون کسی نیست جز مامور آب و فاضلاب که داره واستون با آب و تاب شرح

میده که از ساعت 11 تا 12 آب این منطقه به دلایلی نامعلوم! قطع میشه و

لطفا به سایر همسایگان خبر رسانی کنید.

وقتی به جمله قطعی آب میرسه ناخودآگاه احساس میکنی مثانه و کلیه تون

در حد انفجار داره بهتون فشار میاره پس بیخیال خبر رسانی به همسایگان

میشی و میپری توو دبلیو.سی.(شاید در حالت عادی به زور روزی 1بار به همین دبلیو .سی احساس نیاز میکردی هازبان)

ماجرا به اینجا ختم نمیشه. وقتی جمله قطعی آب یادت میاد دچار تکرر ادرار

هم خواهی شد بی تردیدنیشخند.حالا این قطعی میخواد 1ساعت باشه یا 1روز.

از اینها گذشته میری توو آشپزخونه میبینی به اندازه 2روز ظرف نشسته وجود

داره و به اندازه 2هفته لباس چرک توو ماشین لباسشویی و صد البته که تازه از

خواب بیدار شدی و نیاز شدیدی به نوشیدن چای ایرانی داری.در همین حین

سرو بدنت دچار خارش  میشه و یادت میفته که نیاز شدید به حمام داریآخ


بازم بگم؟مطمئنن شما دوست عزیز اینها رو درک میکنی و بدون شک تجربه

مشابهی داشتینیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

همیشه از وقتی کوچیک بودم حیوون خونگی دوست داشتم .مخصوصا بچه

گربه های ملوس و نازنازی .ولی توو خونمون واسه گربه ها حد و مرز وجود

داشت.اونم پشت در خونه (در هال).یعنی همیشه بهشون غذا میدادیم و حتی

براشون اسم انتخاب میکردیم البته بیشتر اینکارا رو مامانم انجام میدادنیشخند ولی

اجازه نداشتن بیان توو خونه

دیشب برای اولین بار این مرز توو خونه خودم به لطف وجود رومانزا شکسته شد.مژه

ماجرا از این قرار بود که چند روز پیش رومانزا از پشت پنجره توو حیاط مجتمع

یه بچه گربه دید.ازونجاییکه میدونست من بچه گربه دوست دارم ازم پرسید که

دوس داری واست بیارمش؟قلب

من: متفکر بعد از کمی فکر ... کجا بذاریمش؟اگه توو خونه خرابکاری کنه چی؟ اینا

تربیت شده نیستن... پشمالوهاش اگه بریزه توو خونه چی؟ و ...

خلاصه که کلی دلیل و برهان آوردم که بیخیال شیم(ته دلم دوس داشتم یکم باهاش بازی کنم )

یه روز که توو حیاط بودم دیدم بچه های مجتمع دارن باهاش بازی میکنن.پیش

خودم گفتم حتما صاحب داره و ازینکه اونروز نیاوردیمش خونه خوشحال شدم.

تا اینکه دیشب رومانزا دوباره صداشو شنید یا شایدم دیدش.با اینکه رفته بود

بخوابه بلند شد و بازم پرسید برم بیارمش؟

من:متفکرمتفکرمتفکر

رومانزا هم بدون جواب تائید، رفت پایین و آوردش بالا.منم فقط تکرار میکردم

حالا کجا بذاریمش؟ جعبه داری؟نیشخند

اولی که این پیشی ناز وارد خونمون شد به همه جا سرک کشید تا واسش غذا

آوردیمو خیلی هم گرسنه بود.ما دوتا هم نشسته بودیمو مثل گربه ندیده ها

شیر خوردنشو تماشا میکردیمنیشخندبعد هم توو یه جعبه واسش جای خواب گرمو

نرم درست کردیمو گذاشتیمش توو حموم.تا اینجا ساعت 10:30 شب بود.

ساعت 12 شب بود که مارو از خواب بیدار کرد و شروع کرد به بازی

کردن.رومانزا هم با یه عروسک کوچولو واسش اسباب بازی درست کرد و

شروع کردیم به بازی کردن و فیلم گرفتن.انقدر شیرین کاری کرد که ما خسته

شدیم ولی خودش انگار نه انگار.دیدیم بیخیال نمیشه چراغو خاموش کردیمو

اومدیم روو تخت.اون هم خیلی خوشحال اومد بالای تخت و به زور بردیمش توو

لونه اش تا بخوابه.چند دقیقه میو میو کرد ولی بعد خوابید.صبح ساعت 6:30 هم

کمی سرو صدا کرد.رومانزا که داشت میرفت سر کار من هم خواب بودم

حوصله نداشتم باهاش بازی کنم اونم انگار یکم غذا خورد و باز خوابید.دوباره

ساعت 8هم صداش درومد و بازم توجه نکردم .تا اینکه ساعت 9:30 دچار عذاب

وجدان شدم که نکنه سردش بشه و یواشکی در حموم باز کردم دیدم توو لونه

اش خوابیده.پیش خودم گفتم تا خوابه به کارام برسم.نیم ساعت بعد خودم

براش غذا بوردم.خواب بود.بیدار شدو به خودش کش و قوس داد و میخواست

بره توو اتاق خواب.انگار موکت خیلی دوست داشت.همش پنجولاشو میکشید

به موکت.یکم غذا خورد و باهاش بازی کردم.دیدم واقعا نمی تونم نگهش دارم.با

خودم بردمش توو حیاط. .با اینکه من از پله ها پایین رفته بودم اون هنوز پشت

در وایساده بود و هی به من نگاه میکرد هی به در خونه.انگار دوست نداشت

بیاد بیرون.از پله هم که میومد پایین دوباره بر میگشت بالاآخ خلاصه که توو

حیاط کمی سرگرمش کردمو یواشکی اومد بالانیشخندتوو خونه که بودم شنیدم یه

پسر بچه داره صداش میکنه و انگار میخواد بهش غذا بده.خیالم راحت شد که

اذیتش نمیکنه و رفتم دوباره خوابیدم تا لنگه های ظهرنیشخند

نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

میدونم که میدونی چقدر لذت بخشه بعضی زیبایی ها رو برای اولین بار کنار

عزیزترینت تجربه کنی.من این لذتو چشیدم و حس کردم که تمام وجودم جلا

گرفته.

2تجربه زیبا طی 2هفته.اینقدر برام دوست داشتنی و خاص بوده که برای

هرکسی که میبینم با آب و تاب تعریف میکنم و اونایی هم که تجربه اش نکردن

آب از لب و لوچشون آویزون میشه که یه روزی (البته یه شبی!) بتونن تجربه

اش کنن.

2هفته پیش که دیگه مهمون بازی ها تموم شد و ما (یعنی مننیشخند) هم 3هفته

ای بود که از زار و زندگیه 2نفره مان درین دیار غربت دور بودمو حس دلتنگی

برای خانه زندگیمان و البته همسر عزیزتر از خودمان باعث شد طی یک عملیات

انتحاری رومانزا را بکشانیم به دیار خویش که چه نشسته ای و مگر زن اختیار

نکرده ای پس تورا چه شده که به دیار یار نمی آیی و سرخوشانه به دیار قوم

خویش رفته ای ، مگر ما دل نداریمو ازین بکش مر گ من ها.(سوسک شی اگه

فکر کنی ازینکه رفته خونه مادر پدرش ناراحت شدمعینک)

خلاصه که یار شفیق که همان رومانزای خودمان باشد بدون اطلاع ، شبانه

حرکت کرد به سوی یار(خب شب که ازش خواستم بیاد قرار بود فردا صبحش راه بیفته.آخه تازه از شهر خودشون برگشته بود و خسته بود و ایضا خونه هم (کنفیکون؟!)

5صبح در مقابل دیدگان متحیر من بود که 4چشمی نگاه میکردمو هی 

چشمهای خواب آلودمو باز و بسته میکردم که آخ جون باز هم سوپرایز شدم .

از ظهر که به زور از خواب بیدارش کردم یه بند میگف که حاضرشو

بریم.میدونستم شوخی میکنه چون 2روز مرخصی گرفته و فرداش قرار بود راه

بیفتیم.بعد از ظهر طبق عادت همیشگیم که 1روز قبل سفر باید چمدونمو کم

کم حاضر کنم شروع کردم به جمع کردن وسایلم تا چیزی جا نمونه.چمدون

بستن همانا ، زدن به جاده هماننیشخندخلاصه که ساعت 7:30 غروب راه افتادیم.

ساعت حدود 11شب بود که از شاهرود گذشتیم و رسیدیم به قسمت خسته

کننده جاده که همش بیابون و خیلی کم آبادی هست.همینطور خوش خوشان

از سیستم جدیدی که رومانزا واسه ماشین خریده بود لذت میبردیم که من از

پنجره سمت خودم به بیرون به آسمون خیره شدم و یه لحظه چنان احساس

وحشت همراه با هیجانی به من دست داد و 4تا چشمم شد 16 تا و لحظه ای

لال شدم و بی اختیار برگشتم رو به رومانزا که اونها که کنار ستاره هاس ابره

دیگه؟؟!یا...؟ رومانزا هم گفت اون کهکشان راه شیریه

و من باز هم با دهان باز به آسمان خیره شدم.

خیلی وقت پیش رومانزا همیشه اصرار داشت یه شب به من آسمون کویرو

نشون بده و هر وقت موقعیتش پیش میومد آسمون ابری بود و خیلی کم ستاره

داشت.من هم پیش خودم میگفتم حالا چه اصراریه؟ من که آسمون پر ستاره

زیاد دیدم. ولی اون شب فهمیدم آسمون پر ستاره یعنی چی

قرار شد قبل از سبزوار که بیابون یه دست میشه و تاریکترین نقطه اس نگه

داره تا بهتر بتونم ببینم.وقتی پیاده شدیم من فقط جیغ میزدم از شدت

هیجان.اصلا نمیشد ازش دل کند.خیلی زیبا ، با عظمت ، خارق العاده، نمی دونم

چطوری میشه توصیفش کرد.برای من که اولین بار بود همچین صحنه ای رو

تجربه میکردم خیلی هیجان داشت.

خب پستم خیلی طولانی شد.دومین تجربه زیبا چند شب پیش اتفاق افتاد اون

هم طلوع ماه از پشت کوه بود.من تا حالا ندیده بودم که ماه اینطوری از پشت

کوه طلوع کنه.بر عکس هیجانی که دیدن کهکشان داشت این صحنه خیلی

رویایی و روحانی بود همراه با آرامش...

نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

این روزها سرمان خیلی شلوغ است تا باشد ازین شلوغی ها.فردا عازمیم به

سمت دیار خاطرات فراموش نشدنی.آخر هفته عروسیه تنها برادرمان است .از آن

بهتر، تنها خواهرمان هم آمده است.جمعمان جمع میشود.خوش به حالمان

است.جای دوستان خالی.اگر مدتی نبودیم یادمان کنید که ما به یادتان هستیملبخند

 

پ.ن: همچنان نمی تونم به دوستان کامنت بدم به دلایلی که توو پست قبل توضیح دادم.

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |