شور عشاق

اینروزا انگار توو بهشتم.همه چی همونطور ادیبهشتی و زیبا.آخه یه هفته

میشه اومدم خونمون .شمال.

روزی 100بار میرم توو حیاط و با اینهمه زیبایی زندگی میکنم.

گلها و درختا حتی پرنده ها , پروانه ها و زنبورا ,همه چی یه رنگ و بوی خاصی

داره...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

خیلی زود فصل بهار هم به دومین ماهش داره سلام میکنه.

اردیبهشت از اون ماههاست که از نظر من همه جا زیباست.من تا حالا نشنیدم کسی بگه

اردیبهشت ماه مناسبی برای سفر به فلان منطقه نیست.این ماه شهرایی که درخت

مرکبات داره پر از عطر بهار نارنج میشه.شمال که اینطوریه. پارسال توو این ماه نتونستم

شمال باشم و ازین نعمت خدایی لذت ببرم ببینیم امسال اردیبهشتمون چطور میشه.

اردیبهشت به همتون خوش بگذرهلبخند

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

 

                      سال نو مبارک                    

نوشته شده در چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

چشمای منتظر به پیچ جاده 

دلهره های دل پاک و ساده


منتظرم.منتظر اینکه مامان و بابام بیان پیشمون.امسال برناممون اینه که بمونیم

توی این شهر غریب.ولی مامان و بابام سال تحویل و البته تولدم پیشمون

باشن.دل تو دلم نیس تا زودتر از راه برسن.بغل

این روزای آخر سال هر چی چشم دوختیمو دل خوش کردیم تا نشونه های بهار

رو ببینیم دیدیم نه! انگار نه انگار.1روز درمیون برف میباره.الانم برف همه جا رو

سفید کرده و همچنان میباره.انگار همونطور که زمستون زودتر از همیشه

اومده دیرتر هم میخواد برهچشمک


خیلی از بچه های وبلاگ 7سینشونو چیدن و خیلیها هم چمدوناشونو بستن

واسه سفر. امیدوارم به همتون خوش بگذرهمژه


سال 90 هم کم کم بار و بندیلشو داره میبنده و میره تا به خاطرات

بپیونده.امیدوارم توو این سال خاطره های خوبی رو از هممون با خودش داشته

باشه. و هر کدوممون وقتی خاطرات این سال رو مرور میکنیم لبخند به لبهامون

بشینهلبخند

شاد شاد و شاد باشید

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

بالاخره فرصتی پیش اومد تا بیام اینجا و شرح روزهای نبودنم (حدود 1ماه و نیم)

رو بنویسم

5شنبه 29 دی ماه ساعت از 4بعد از ظهر گدشته بود و منتظر رومانزا

بودم.دقیقا همین جایی که الان نشستم نشسته بودمچشمک که چنان لرزشی بر

خودمو زندگی و ... وارد شد که از جا پریدم و پیش به سوی در و الفرار.

همونطور که از رسانه های داخلی و خارجی شنیدید زلزله ای به بزرگی 5 و

خورده ای ریشترنیشخند نیشابور و متعلقاتشو لرزاندآخ طوریکه تا چندین ساعت

بعد هم لرزشش توو وجودم بودنگران این اتفاق بیشتر رمانزا رو نگران کرد و طی

عملیاتی بدون برنامه 1 روز بعد منو رسوند شمال  تا کمی آبها از آسیاب بیفته و

به قول خودش خیالش از طرف من و تنهاییم راحت باشه.خلاصه که 1ماهی

دختر خونه بودیمو و کلی هم خوشمان گذشت و جای دوستان خالیمژه. فقط

دوری و دلتنگی رومانزا برام سخت بود که مجبور بودم باهاش کنار بیام و تحمل

کنم.دلیل اصلی هم که موندنم اینقدر طول کشید وضعیت آب و هوا و اوضاع

خراب جاده ها بود.

موضوعی که خیلی برام جالبه اینه که اصلا دلم برای نیشابور حتی خونمون

تنگ نشده بودآخ الان هم نمی تونم واسه عید تصمیم بگیرم که آیا شمال بریم

یا کلا نیشابور تک و تنها بمونم.(البته که رومانزا تعطیلات نداره و میتونه 2روز مرخصی بگیره و وقتی برگشت هم باید اضافه کار جانشین دیگر همکاران بمونهابله)

برنامه شما واسه عید چیهلبخند؟

نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

هفته ای که گذشت 3روز برفی داشتیم طوریکه همه جا سفیدپوش شده بود و

صد البته من هم غمباد گرفته بودم به خاطر سردی هوا و خونه نشینی. وقتی

برف میبارید و برف بازیه بچه ها رو توو محوطه تماشا میکردم ، بلند گفتم اینا دور

از چشم ماماناشون اومدن توو حیاط. ، ولی توو دلم آروم میگفتم خوش به

حالشون کاش منم میتونستم برم پایین.رومانزا که فقط جمله ای که بلند گفته

بودم رو میشنید سریع  گفت هوس نکنی بری توو کوچه هانیشخند (چون میدونس اگه

یه تعارف کوچولو هم کنه که میخوای بریم بیرون یکم برف بازی من سریع حرفشو از توو

هوا میقاپیدم زبان)تا اینکه اینقدر به این پنجره زُل زدم که گف اگه خودتو حسابی

بپوشونی و لباس گرم بپوشی میتونی از برفای لبه پنجره یه آدم برفی کوچولو

درس کنی.منم که دیگه ذوقیدمو کلی خوشحال که از توو اتاق میتونم برف بازی

کنمو خیلی سردم نمیشه.خودمو مجهز و مسلح کردم و پنجره رو باز

کردم.چنان هوای سردی خورد توو صورتم که اشک توو چشام جمع شد تند تند

تن آدم برفی رو درس کردم،سرشو رومانزا درست کردو واسه چشاماش 2تا 

دونه ماش آورد چسبوند.انقدر سردم شده بود که ترجیح میدادم زودتر پنجره رو

ببندمو بپرم بغل بخاری.آخرش هم یه آدم برفی بند انگشتی با 2تا چشم ماشی

نشست پشت پنجره اتاقمون و با چشماش بهمون نگاه میکرد .



 

خیلی بامزه بود

همش میرفتم از پشت پنجره نگاش میکردم با اون نگاهای ملتمسانه ش نگام

میکرد انگار میخواس بگه منو بیار توو خونه اینجا هوا خیلی سرده افسوس منم

بهش میگفتم غصه نخور اگه بیای توو ،دیگه هیچی ازت نمی مونه ولی من

تنهات نمیذارم میام بهت سر میزنم تا غصه نخوریمژه

 

خلاصه اونشب  آدم برفی بند انگشتی شده بود سرگرمیه تنهاییه منخجالت

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |

نمی دونم چرا یه مدته اینطوری شدم.نوشتنم نمیاد انگار فقط دوس دارم

بخونم.یا شاید حس میکنم حرفی واسه گفتن ندارم.شایدم مثل قبل نمی تونم

احساسمو اینجا بنویسم. آدما چقدر روحیات انعطاف پذیری دارن!


پراکنده نویسی:

توو این 1سال و چند ماهی که گذشت تجربیات تازه ای درباره خودم پیدا کردم.از

کار خونه مثل ظرف شستن خوشم نمیاد.از آشپزی علاقه و استعدادی توو

پخت انواع خورشت ندارم.از شیرینی و کیک پختن هم همینطور.ولی در عوض

به پخت نون خیلی علاقه و استعداد نشون دادمنیشخندمثل بازی میمونه واسم یا

شاید یه جور تفریح.

هر چی کار خونه حوصلمو سر میبره ولی در عوض کارای عجیب غریبی که

شاید یه خانم نتونه یا نخواد انجام بده رو من انجام میدم.مثل نجاری!نگفته بودم

منو رومانزا توو خونه نجاری میکنیم؟!متفکر خیلی کار جالبیه.البته با ام.دی.اف کار

میکنیم. نمی تونم هیچکدومتونو تصور کنم که حاضر باشین یکی از اتاق

خوابهاتونو به عنوان کارگاه نجاری استفاده کنین.ولی ما اینکارو کردیم.وقتایی

که کار داریم این اتاق که الان اسمشو گذاشتم اتاق زندگی تبدیل میشه به

کارگاه نجاری.(بعدا ازین اتاق زندگی تعریف خواهم کرد)

تا حالا 4تا میز ال.سی.دی ، 3تا جاکفشی ،1پاتختی ،2تا میز وسط مبلی و میز

عسلی ،2 تا کمد،1جاکتابی و 1جابرنجی ساختیم.

اینم بگم که نه من از نجاری چیز خاصی میدونستم نه رومانزا.این ایده رو

رومانزا مطرح کرد منم چون خیلی بهش اعتماد دارم قبول کردم.رومانزا وقتی

سرباز بود توو یه شرکت کارای طراحی ام.دی.اف رو انجام میداد ولی هیچوقت

توو کارگاه کار نکرده بود با این حال این ریسکو کردیمو واسه خودمون دست به

کار شدیم.اول با میز ال.سی.دی شروع شد.کم کم بقیه وسایلمونو ساختیم و

هر کی میومد میدید علاقه مند میشد و بهمون سفارش میداد.پایان کارمون هم

خیلی بهتر از کارهای بیرون بود و هستاز خود راضی(یکم از خودمون تعریف کنم زبان)

خلاصه که گاهی با اینکار سرگرمیم . حالا بماند که رومانزا کارهای دیگه ای هم

انجام میده و من کلا در عجبم از این بشر! آدم انقد کنجکاو و با استعداد!کلا

نابغه!عینکگاهی خوبه آدم همسر همه فن حریف داشته باشه هااز خود راضی

خودمان تحویلگیرم تمامنیشخند

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط (عشاق) نظرات () |